پریزاد
لیز است سراشیبی ها نفس بُر سربالایی ها. من ِ نفس بریده پس از پرچم زدن بر قله ی تنهایی در این سراشیبی تند با این زمین خاکی ِ باران خورده ی گِل شده و زانوهایی که برایم نمانده کجا پیدایت کنم، که زمین صاف شود؟
پریزاد
باد کدام تکه از روح تو را _ یا مرا _ کنده و تا اینجا _ یا آنجا _ آورده؟ که چنین چرخ می زنی در کوچه های به ابر آغشته ی خاطرات نداشته ام، با تو!
پریزاد
دست از چرا و چاره و چمچاره می شویم و زل می زنم به جهل رابطه بیخودی متاسف نباش تو آمده بودی که بروی اصلا! تو چه می دانی چه ترسی ست ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟ تو چه می دانی چه ها که نمی کند این ترس؟ بیخودی لبخند نزن
پریزاد
باران پاییز به لطف پاییز باران تابستان به لطف بی گاهی اش باران بهار باران زمستـ... اصلا باران! اصولا خود باران عاشقم می کرد از سال ها پیش که چه می دانستم عشق چیست تا سال ها بعد که عشق را چه به ما
پریزاد
هوس کرده ام زنگ در تمام دفاتر قبول آگهی را به منظور ارسال پیام تبریکی بفشارم و سفارش کنم با فونت درشت به تو تبریک بگویند که گم شده ام
پریزاد
حسرت چیزی نیست که به دلم مانده باشد حسرت چیزی ست که من ِ گذشته گریز را به گذشته زنجیر می کند. من به تعداد روزهایی که ندیدمت بودنت را به شکلی که بهتر می بود اگر بود بازسازی کرده ام و کاری کرده ام بیشتر لبخند بزنی آن روزها! و به خودم فحش داده ام بارها که "خداحافظ" را جور دیگری چرا نگفته ام مثلا آن عصر؟! و یا... و یا... حسرت هنوز در اولویت مرور آن خاطرات رخ نداده ی لعنتی ست!
پریزاد
بخندید نمی خواهم بدانم به دیوانه گی ام می خندید یا به این فکر ها یا به شیطنت های کم و بیش بخندید و بروید بروید آن قدر که در خط افق حل شوید آن قدر که قرار نباشد کسی تنهایی ام را از نزدیک ببیند!
پریزاد
نه من گریه می کنم نه تو کمی شانه می شوی برایم هیچ می دانستی به آغوش بی چشمداشت تو به چشم افسانه می نگرم!؟
پریزاد
پیاده رو های این خیابان خراب شده مست اند خیال برشان داشته که تو دست در گردن من داری نمی دانند من با هر بارانی اندوه فراموش شده ام را با خود به خیابان می برم و تویی در کار نیست
پریزاد
من نمی دانم این دلتنگی دلتنگی که می گویند چیست همین حس مبهم نفس گیری که دامن گیرمان می شود وقتی چیزی را کسی را جایی جا گذاشته ایم همان دلتنگی ست!؟
پریزاد
ببین! زندگی من توی کلاه هیچ شعبده بازی غیب نشد زندگی من توی آغوش کسی جا نماند تو که نیامدی زندگی من ذره ذره بیخودی از دست هایم رفت! حالا هم دیر است تمام نشانه های تو را پاک کرده اند از نقشه یا گیرم که ورق برگردد گیرم که بیایی با دختری که زندگی ندارد می خواهی چه کنی!؟