این بهار
با تمام شاتوت های نارسش مال تو
وقتی که هر صبح
تمام زیبایی ات را
با لبانی پر از حرفهای نگفته
روی پیشانیش فشار میدهی
و خیال مرا
با ته مانده های صبحانه ات دور میریزی.
اما همیشه آخراسفند
به تو فکر میکنم
و نبودنت را
در یک کافه بین راهی سیگار میکشم
و زل میزنم به پنجره شکسته اش
به امید قطاری که از حوالی تو شاتوت بیاورد
اما این روزها مطمئنم
تو حواست نیست
و یک نفر دارد
حکاکی های باستانی مرا
از روی تنت پاک میکند..
حالا حرفهایمان بمـــــــاند برای بعد ... دلخوری هامان، دلـــــــتنگی هـــــــامـــــــان و تمـــــــام اشکـــــــهای مـن ... فـقـــــــــط همیــــن را بگــــــو؛ ... بی من چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد ؟ ... کــــــه با مـن نمی گذشت ؟ ... !/
روزها پر و خالی میشوند
مثل فنجانهای چای
در کافههای بعد از ظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمیافتد
اینکه مثلا
تو ناگهان
در آن سوی میز نشسته باشی .
گاهی فنجانی
روی کاشیها میافتد
حواس ما را پرت میکند
آدم ها فقط آدم هستند نه بیشتر و نه کمتر! اگر کمتر ازچیزی که هستند نگاهشان کنی آنها را شکسته ای و اگر بیشتر از آن حسابشان کنی آنها #تو-را-میشکنند....بین آدمها فقط باید #عاقلانه زندگی کرد نه "عاشقانه"....
با چشم هایت حرف دارم ... می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم ... از بهار، از بغض های نبودنت، باور نمی کنی!؟ ... تمام این روزها با لبخندت آفتابی بود ... اما، دلتنگی آغوشت، رهایم نمی کند ... به راستی ... عشق بزرگترین آرامش جهان است ... !/ [سید علی صالحی]