آقای مهربونم ... دلم میخواد برات بنویسم ... باهات درد و دل کنم ... اما چه کنم که خجالت میکشم ... میدونم خوب نبودم ... میدونم دردی دوا نکردم ... میدونم درد روی دل مهربونت گذاشتم ... میدونم چقد به خاطر کارای من اشک ریختی ... میدونم که به ضمانت ِ وجود ِ عزیزت ، ما داریم زندگی میکنیم ... آقای مهربونم ... کمکمون کن ... به همین شب عزیز کمک کن ... نمیدونم چقد دعاهام مستجاب ِ ولی از ته دل برای ظهورت دعا میکنم ... اللهم عجل لویک الفرج ...
با سلام ای آقا ... شبتان مهتابی ... روز میلاد شما در پیش است ... عرض تبریک آقا ... و کمی بیتابی ... چشم عالم به دقایق نگران خواهد شد! ... کوچه ها منتظرند ... دشت ها، حوصلهی سبزه ندارند دیگر ... پس چرا دیر آقا ؟! ... ای نفس ها به فدای کف نعلین شما ! ... اندکی تند قدم بردارید ... !/
ببار برایم
تو که هزاران چشمه ی جوشان
پشت مردمکهایت پنهان کرده ای
ببار برایم
اشکهایت همان آب حیاتیست
که خضر نوشید و هنوز
در به در جاودانگیست
ببار برایم
ساعت چشمهایم
عجیب با ساعت ابرها کوک است
عقربه هایی خلاف مسیر زندگی
که بهم نمیرسند و فقط جفت میشوند
ببار برایم
که تو اشک هایت
برف آب شده ی کوهستان است
بکر و جاری
ببار
سیلاب دردهایت را دوست دارم
تو میروی و من، شرمسار و زردروی از اشکهای التماس. تو میروی و اتاق تاریک می شود. تو میروی و من، به خود میآموزانم "چگونه بودن" را. در تاریک روشن اتاق آینه را می بینم، مادربزرگ می گفت: "شب به آینه نگاه نکن، دیوانه می شوی". آه... این شبها، تنها رفیق این دخترک دیوانه، آینه ای است ترک خورده، که سیاه رویی را به رخ می کشاند. روزها را می خوابم و شب را، برای با تو بودن، زنده می مانم. این است حرفه ی من. حرفه ی خدایان سرزمین مادری ام. حرفه مردگان همیشگی، دوستداران زندگی...