تو ایستگاه اوتوبوس بودم کنار یه دختره...
بهش گفتم ببخشید خانوم یهوویی برگشت زارت با کیف گذاشت تو
صورتم ....
بعد که بلند شد بره بند کفشش اومد زیر پاش با مغز اومد زمین...
.
.
.
.
.
ولی خدا شاهده میخواستم بهش بگم...
بــــــنــــد کــــفــــشـــت بـــازه
یه جین آبجو خریده بودم گذاشته بودم تو یخچال مامان بزرگم کسی خبر دار نشه . به مامان بزرگم گفتم : این آب میوه ها مال منه ، هر وقت میام میخوام بخورم به کسی نده . دو روز بعد اومدم یکی بخورم ، میبینم نیست . میگم ننه این آب میوه ها رو چیکار کردی ؟ گفت : سفره ابوالفضل داشتم دادم مهمونا ، کلی شاد بودن موقع رفتن من : مامان بزرگم مهمونای مادربزرگ دوباره من
آفررررررررررین
..........
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 4 دقيقه قبلکجا میتونم همچین دوستای خوبی پیدا کنم....
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 1 دقيقه قبل
.........
...............
........
.......
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 8 ساعت و 59 دقيقه قبلمنم همینو میگم
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 8 ساعت و 59 دقيقه قبل



13 سال و 11 ماه و 7 روز و 8 ساعت و 57 دقيقه قبل