مهرگان یا قربان؟ سالها پیش اجداد ما در این سرزمین جشنی داشتند به نام مهرگان... روز بزرگی بود پیش دوست و اشنا می رفتن و به هم شادباش می گفتن روز دوستی بود... روز مهربانی ... روز عشق و محبت بود روز مهر ... روز مهرگان! و از این مهربانی شاد بودند ... لذت میبردند از دوستی از مهر از مهرگان ! و اما اکنون ما ! نوادگانِ انها ... ! : اکنون ما عیدی داریم به اسم قربان ! گاو ! گوسفند ! شتر ! و خلاﺻـه یه حیوون زبون بسته ای رو گیر میاریم در عید قربان ! قبل طلوع خورشید سرشو میبریم و همگی جمع میشیم و دستو پا زدن اون زبون بسته رو با قساوت تمام می نگریم ! البته بچه های کوچک تر یکمی با ناراحتی شاهد این عید هستن شاهد سربریدنِ یه موجود بی گناه ! شاهد دستو پا زدنش! شاهد خون! شاهد قربان! اما به هر حال اونام بزرگ میشن و عادت می کنن... براشون عادی میشه! براشون عادی میشه دستو پا زدنِ یه زبون بسته! براشون عادی میشه سر بریدن یه موجود بی گناه! براشون عادی میشه خون براشون عادی میشه قربان ! و از این سر بریدن شادیم...! و لذت میبریم از این خون! از این قربان! براستی که ما نوادگان همان اجدادیم ؟ افسوس... مهرگان یا قربان؟
نه بابا سید این چ حرفیه ...
13 سال و 4 ماه و 4 روز و 40 دقيقه قبلکجا پکرم ؟
اگه نیستی که پس هیچی
13 سال و 4 ماه و 4 روز و 39 دقيقه قبل
13 سال و 4 ماه و 4 روز و 38 دقيقه قبلخداااااااااااااااااا............
پاستییییییییییییییییل............







13 سال و 4 ماه و 3 روز و 23 ساعت و 51 دقيقه قبلممنون
نوش جان
13 سال و 4 ماه و 3 روز و 23 ساعت و 49 دقيقه قبل