pouyan
تو تقدیر ما هرچی حیرونیه مال خطوط روی پیشونیه شاید اگه دائم بودی کنارم یه روز میدیدم که دوست ندارم می خوام برم که تا ابد بمونم سخته برای هردومون می دونم گریه نکن گریه هاتو نگه دار لازم می شه گریه برای دیدار نذار پر گریه بشه خاطره هرکی اشک نریزه عاشقتره اون کسی که می خواد بشه ستاره هیچ چاره ای به جز سفر نداره
pouyan
چرا دیگر نمیتابی؟به این دریایه طوفانی... هوا سرد است و خورشیدم نگو در بندو زندانی.. تمام این غزل ها را به یمن آنکه برگردی کنم سیراب و بعد از آن سر راه تو قربانی نگو دریا نمیبارد که من از گریه لب ریزم و در هر قطریه اشکم که میریزد تو پنهانی...سفر کردند ماهیها از این دریایه یخ بسته تو تابستان من بودی شدم دیگر زمستانی تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد خودت این را به من گفتی ولی حالا گریزانی من از هر مرغ دریایی نشانی از تو میخواهم که میگویند عاشق شد مگر این را نمیدانی و در آن لحظه امواجی مرا بر سخره میکوبد... .تنم آهسته میسوزد در اندوه پشیمانی.....
pouyan
شاید فراموشم کنی مثل یه لامپ خاموشم کنی ..ولی بدون تا لحظیه مردنم تو رویاهام همیشه با تو منم... .
pouyan
در دیده بجای خواب آبست مرا زیرا که بدیدنت شتابست مرا گویند بخواب تا به خوابش بینی ای بیخبران چه جای خوابست مرا
pouyan
این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
pouyan
آی آدم ها آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
pouyan
پیوستن دوستان به هم آسان است دشوار بریدن است و آخر آن است شیرینی وصل را نمیدارم دوست از غایت تلخیی که در هجران است
pouyan
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
pouyan
چو وحشی سر به زانو دوش بودم در خیال تو که شبها چیست شغلت ، در کجایی، کیست پهلویت دراین اندیشه خفتم دیدمت در خلوتی تنها قدح در دست و می درسر، صراحی پیش زانویت
pouyan
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
pouyan
باز در چهرهٔ خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسهٔ هستی سوزت باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امید یاد آن پرتو سوزندهٔ عشق که ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال صورت شاد تو را نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش طوفان بود یاد آن شب که تو را دیدم و گفت دل من با دلت افسانهٔ عشق چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعلهٔ حسرت افروخت یاد آن خندهٔ بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت رفتی و در دل من ماند به جای عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پردهٔ اشک حسرتی یخ زده در خندهٔ سرد آه اگر باز بسویم آیی دیگر از کف ندهم آسانت ترسم این شعلهٔ سوزندهٔ عشق آخر آتش فکند بر جانت
pouyan
قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من دردِ مشترکم مرا فریاد کن.
pouyan
یارانِ من بیایید با دردهایِتان و بارِ دردِتان را در زخمِ قلبِ من بتکانید. من زندهام به رنج... میسوزدم چراغِ تن از درد... یارانِ من بیایید با دردهایِتان و زهرِ دردِتان را در زخمِ قلبِ من بچکانید.
pouyan
چون شبانِ بیستاره قلبِ من تنهاست.
pouyan
گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم ....