رها
آے رهگذر .... وقتیکہ عمیقــ نگاه میکنے فکرنمیکنے مشکل بقیه از خودِتوئه . . . نه بعضیا
رها
از عشق سخن گفتن براے آدمے ـهنوز خیلے زود استــ ، خیلے زود...
رها
وقتے میگوییم عشق بر خود مے لرزیم زیرا عشق گم كردنے ستــ نـه پیدا كردنے...!!!!لیاقت میخواد یه چیزایی که ندارم...نداریم
رها
بــآ مـَن از بـــودن بگـو . . . گوشـ ـم را کـَـر کــردهـ ـهیاهــــ ـوےِ نبودنتــ ...
رها
فصل کہ رختــــ عوض مےکند دوبارهـ عاشقتــــ مے شوم گیرم زمســــتان باشـــد و من آهستہ روے پیادهــ روے یخزدهــ راهــ بروم عشق تــــو همین شال پشمے استـــــ کہ نفســــم را گــرم مے کند /...باشی یا نباشی...کارِمن همین است
رها
ما ـهمه دُچار یك تَـنهایے مرموزیـم كـه روے دیوارـهایمـان طـرحِ شكستـه ے یـك خانـه ، با دودكش پُردود میكشیــم و پشت پنجرهـ مان ، همیشـه كسے منتظـر است و همیشـه كسے ـهست كـه هرگز نمے آید ...نمیخواهد که بیاید...
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 44 دقيقه قبل