#فــوق ِسوتی +20 : دختــرخاله هام هی میومدن تو اتاقم گیـر داده بودن یه فیلم بذار تو لپ تاپت ببینیم منم کار داشتم آخرش دیگه دیدم چاره ای نیست رفتم اتاق پذیرایی جلو جمع خیلی جدی گفتم "بیاید تو اتاق بشینید.. من یه بار میذارمااا بعد هی نگید عقب جولو کناااا" یهو دیدم این دوتا افتادن دارن فرشو گاز میزنن خالم سینه خیز میرف یه وضی شد اَصن من برگشتم تو اتاق تازه فهمیدم چه گندی زدم (فقط من باب درس عبرت گفتم)
یاد ِ جانماز ِ پُر #بهارنارنج ِ مادربزرگ ـم بخیر ،اون روزآی #دور قَدم به طاقچه ی اتاقـش نمیرسید همیشه از پایین نیگا میکردم و لحظه شُماری که وقت ِ #نمازش بشه و بتونم چندتا گُلبرگ بردارم ُ بندازم توی ِ حوض و مُنتظر ِ ماهی #قرمز ِ بشم .. ، سه تا درخت ِ بهارنارنج توی ِ حیاط بود که پُر بود شاخه هاشون ولی من فقط ِ عاشق ِ همون بهارنارنجای ِ لای ِ جانمازش بودم .. / بعد ِ 5 سال هنوزم میرم سراغ ِ جانمازش .. گُلبرگای ِ #خُشک شُده رو میگیرم تو دستم بو میکُنم .. ولی عین ِ روز ِ اول میذارم سرجاشون .. آخه آخرین باری بود که بهارنارنج ِ بار داده بود ؛ اون سال بود .. بعد ِ اون روز نه دیگه ماهی قرمزی بود نه درختی .. نه #مادربزرگی .. !
هر چیزی رو میشه جمع و جور کرد .. الّـا اون دهن ِ #لق ِ دوستُ .. ! ، ینی سرعت ِ انتقال ـش فک کُنم از سرعت ِ نور هم بیشتر ِ .. ! ، حال پُرسیدن جُرم نیست ! ..
من هر جا بمانم مثل اب راکد میگندم
باید مسافربود وهمیشه درراه بود
هیچ شهری اخرین شهر نیست وهیچ چشمه ای اخرین چشمه نیست
من مرد راه وسفرم ولگرد وکوله بار بردوش
زندگی ِ من، وقتی که #دُختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده ی خود ِ زندگی گُذشت. گُمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی #شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی... هیچ #خبری از زندگی نمی شُد! خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد. باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم. چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم ... !
" الهی فبعزتک استجب لی دعائی وبلغنی منایی و لاتقطع من فضلک رجایی .. " #خُدایا به عزتت قسم دعایم را اجابت کن و مرا به آرزویم برسان واز فضلت نا امید مگردان..
کاش می شُد #وقت-کُشی کرد تا این لحظه ها بگذرن .. ، برعکس شُده الآن لحظه ها دارن منو می کُشن .. ! با هر تیک تاک ِعقربه ها .. من یه قدم به #نبودن نزدیک میشم .. !
#اعتراف-میکنم دیشب نه پریشب خب !!! نزدیک ِ افطار حرم بودم شب قدر جاتون واقعا خالی بود. بعد از نماز همه #ملت ب ِ سمت ِ آبسرد کن ها حمله کردن اصن ی ِ وعضی باید حتما قدت بلند می بود تا با #شیرجه میتونستی لیوان ورداری و #آب بخوری خلاصه کلام با کلی زحمت موفق شدم قله رو فتح کردم و ب ِ آب رسیدم تونستم تو اون شلوغی آب بخورم . بعدش گفتم برم بیرون ی ِ چیزی بخورم اومدم دم ِ در باز یکم آب خوردم . بعدش رفتم جاتون خالی ی ِ آب-طالبی بزرگ خوردم ، دیدم نه هنوز تشنه م ِ . رفتم یه آب معدنی بزرگ گرفتم تا جایی که تونستم خوردم اما نه ی ِ چند قطره تهش موند راه که میرفتم قشنگ صدای ِ امواج ِ دریا رو از تو #معده ِ بدبختم میشنیدیم ، به خودم گفتم الان برگردی حرم همه صداش رو میشنوم خب !!! هیچی دیگه رفتم ی ِ کیک گرفتم خوردم دیگه #دریا به آرامش رسید یکم همین خب !!!
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 51 دقيقه قبل