زیباترین قسم سهراب سپهری : نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این ابادی..... به حباب نگران لب یک رود قسم،..... به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، انچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند..... لحظه ها عریانند، به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟ پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ ! پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی میشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟ میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟ پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 11 ساعت و 45 دقيقه قبل