رها
به پهنای صورت اشک هایم روانه گشت ..به بلندای صدای ناقوس شهر فریادها زدم..
رها
خـیـلـی سـخـت ِ دلـت بـودنـش رو بـخـواد . . . ولـی بـه نـبـودنـش عـادت کـنـی ! . .
رها
دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت: "او یقینا پی معشوق خودش می آید! " پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: "مطمئنا که پیشمان شده بر میگردد!،….." عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز...
رها
دلتنگـی ؛ پیچیــده نیســت.. یک دل.. یک آسمان ابری .. یــک بغــض و آرزوهــای تـَـرک خـورده ! به همین ســادگـی ...
رها
شازدهـ کوچولو مے گفتـــ : گـل من گاهـے بـداخلاق و کمـ حوصلـه و مـغرور بـود ... امــا مـانـدنــے بود ... ایـن بـودنـش بـود کـه او را تبـدیـل بـه گـل مـن کردهـ .../.خوش بحالِ شازده کوچولو...
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 29 روز و 11 ساعت و 33 دقيقه قبل