رها
وقتی افتادی ریشه ات هنوز نفس می کشید و مشتی خاک اره کنارت بود هیچ وقت سرود پرنده ها را اینگونه غمگین ندیده بودم!
رها
گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم,چرا یاد من به وسعت همه تاریخ است؟چراآدم ها در یاد من زندگی می کنند ومن در یاد هیچ کس نیستم؟
رها
گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند تا ابرها بدانندکه وقت باریدن است تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را... ومی گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک...
رها
وقتی چشمانم را روی هم می گذارم خواب مرا نمی برد تو را می آورد از میان فرسنگ ها فاصلهـ
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 29 روز و 10 ساعت و 41 دقيقه قبل