امشب کُلی #حرف و #خاطره گفتم؛خب همیشه که نمیشه حالِ آدما #بد باشه باید برن #گُذشته شونو زیرورو کنن؛ #بگردن بعد بیان تویِ #حال و دوباره از سر بگیرن این #زندگی رو .. / #شب-خوش : )
من همیشه از #بچگی از این #حباب-سازایی که استوانهایَن دوست داشتم! ولی نمیخریدن واسم. منم واسه #خودم حبابساز درست میکردم با لولهیِ خودکار و نِی واینا؛ ولی خب من از #همونا میخواستم .حتی بعدها که #بزرگتر شدم وقتی دستِ بچه ها میدیدم #دلم میخواست.تا این که پارسال داداشم برای ِتولدم یکیشو خرید/ داداشم کنار ِ #کادوم واسم از اون حبابسازا خرید ..من مثل ِ بچه #کوچولوآیی که بعد از مدتها اون چیزی رو که میخوان واسشون میخرن #ذوق کردم . الان هم خیلی وقتا مثل ِ یه #دختر بچهیِ #پنج ساله مدتها باهاش مشغول میشم ؛ سعی می کنم #حبابـآیِ بزرگتری درست کنم؛ #حدس بزنم کدوم یکیشون #دیرتر میترکه؛ یا حتی با #بابام مسابقه بذارم..
در مورد افسانه دون ژوان هم تا جایی که من می دونم ، دون ژوان در حقیقت مرد بسیار جذابی بوده که زنهای طبقه اشراف را اغوا می کرد ، زندگی انها را به نابودی می کشاند و در نهایت نیز پدر انها را می کشت . زنان قدرت مقاومت در برابر جذابیت مردانه او را نداشتند . تا اینکه یک شب دون ژوان روح یکی از این پدرها را در گورستان می بینه و اون را برای شام به خونه دعوت می کنه اما موقع خداحافظی روح پدر دست اون را می گیره و با خودش به جهنم می بره . توی جهنم به اون می گن باید لباس دلقک ها را بپوشه . دون ژوان اعتراض می کنه که من در زندگی زنان زیبای زیادی را از ان خود کرده ام . چطور چنین چیزی از من می خواهی و شیطان بهش می گه اگر اسم یکی از این زنان را بگی حرفت را قبول می کنم . زنان از جلوی چشم دون زوان رد می شوند اما اون هیچ کدام را به خاطر ندارد ......
" بزرگترین بدبختی برای یک مرد ، یک ازدواج موفق است ! چون دیگر هیچ وقت به طلاق نمی اندیشد ."
" #وقتی مردی احساس خرسندی و قناعت می کند ، فرصت هایی را که خود به خود پیش می آیند ، نادیده می گیرد ، زیرا فکر می کند نیاز به چیز دیگری ندارد ."
فیلم ِ دونفر ِ قشنگی بود خارج از بحث ِ نقد و حرفای ِ تخصصی باید روی تک تک حرفاشون یکم تأمل کنی تا اصل ِ کار دستت بیاد !! ..
#دیالوگ ِ یا #مونولوگ نمیدونم .. / بین ِ دوتا #پسر بود / دیروز روز ِ #پدر و #مـــــــرد بود .. / توی ِیه کافی شاپ ِ کوچیک و پر رفت و آمد نشسته بودیم ما #سه تـا / یعد ِ کلاسـای ِ دانشگاه #آزاد اونجا غلغلـه میشـه !/ همه باهـم میان !! / هیچی دیگـه یه میز ِ 8 نفر ِ بود که 2 تا #پسر بودن 6 تا #دختر / بین ِ دوتا پسرآ یه #گفـتوگـوی ِ خیلی #ساده رد وبدل شد اونم این بود که : اولی خطاب به دومی : روزت مُبارک #مــرد ..!! / دومی جواب داد : کُجـاشو دیدی باید به من روز ِ #پدرم تبریک بگی ..! اولـی : #تو کِی #بابا شدی ما خبر نداریم ..؟؟!/دومـی : از وقتی با #6 تا #دُختر میشینم سر ِ یه #میــز ..!! / حالا فک نکنین من #فضولمـا نه .. / پشت به پشت ِ صندلـی ِ مـاهـا بودن نمیشـد نشنید !! بخدا #گوشامم گرفته بودم /!
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 25 دقيقه قبل