raha
بیچاره عروسک دلش میخواست زارزار بگرید ، اما خنده را بر لبانش دوخته بودند !
raha
ای قطار ، راهت را بگیر و برو ! دیگر نه کوه توان ریزش دارد و نه ریزعلی پیراهن اضافه ، دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست ....
raha
. . . گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود ، دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است ، دلتنگی هایی که میتوانند آدم را خفه کنند...
raha
دلم از نبودنت پر است ، آنقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد !
raha
در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟ مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟ من به آن محتاجم !
raha
مرا اینگونه باور کن کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته …؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست ..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست ؟؟؟
raha
جـــدايــي مــان ؛ هيــچ يکـــ از تشــريفــاتــــ آشــنايمــانــــ را نــداشتـــ فقــط تــو رفـــتــي و منــــ ســعيــــ کـــردمـــ ســـ ــنگــــ دل بــاشـــمــــ
raha
باور كرده ام که بی تو هم زندگی می گذرد،، دلم دیگرهیچ کس را نمی خواهد جز تنهایی.
raha
بــه بـــــودن هـــا ، دیـــر عـــادتـــ کن... ! و بــه نبــودن هـا ، زود ...! آدم هــا ، نـبودن را بهـتر بلـدنـــد
raha
: شـمــــرده بـــودم...: ســـــه سیگــــار، تـا خـانـه ی تـــو، راه بـــــود... ... حالا، دیــگر، كوچـــــــــــــه بــــــــه كوچــــــــــــــه، ... ... سیگــــــار پشت سیگــــــار می گردم و نمی رســــــــــــــم
raha
آخر هم نفهمیدم دردم را چگونه بگویم! درد کشیدم...؟ درد گرفت...؟ ...درد آمد...؟ چرا هیچوقت برای درد فعل "رفتن" صرف نمیشود؟
raha
هیـــچ وقت عاشـــق متفــــاوت ترین ها نشــــو چون همـــــین متفاوت ترین آدمـــــها به متفاوت ترین شـــیوه قلبت را می شـــکنند !