در ب در
حالا که شاعرم دوست میدارم پيش از طلوعِ چاقو کبوترانِ کنارِ مناره را پَر بدهم بروند بعد از غروب بيايند. کنار حوض، هميشه هوا از وضویِ بودن ما جاریست
در ب در
ببخشيد! شبی که برقِ کوچهی ما رفته بود من فقط به عادتِ شبتاب اندکی شعلهور از شوقِ هفتسالگی چيزی، حرفی، شايد سخنی برای خودم گفته بودم. به خدا نخواستم که باد بيايد، يا باران ... يا کسی از پی من گريه کند، حالا اگر که خوابِ حضرتِ مادرم را به يادِ گهواره نمیآورم، ببخشيد!
در ب در
ديگر از اين جهانِ معمولی جز مرور يادهائی بیخواب و خاصهی لبخند، چه میخواهم!
در ب در
نه! قرار نبود مرزها را جابجا کنیم باروت به تفنگ بکشیم زخمهایمان را به دوش بگیریم و به آن سو بگریزیم.. و برای صلحهای بعد از این دستمال سفید جمع کنیم ... علیرضا نوری
در ب در
چشمهای میشی داریم ولی اهل زوزه ایم...