rezaey......یا حسین
بی تو؛ چشمِ دیدن چیزهایی که؛ با تو دیده ام را ندارم ...!
rezaey......یا حسین
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد... دست برد و از جیب کوچک جلیقهاش سکهای بیرون آورد... در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد میکند، منصرف شد و رفت...
rezaey......یا حسین
اختــراع تلفـن بـــــزرگـــــتـــرین خیــــانت بــــه بشــــریـت بـــود . . .! خـــداحــافظـــــی بـــایــــد رو در رو بــــاشه . . .؛ گــاهــی اوقـــات اشـک هــا ، آدم هــا رو بیـــدار میکــنن . . . لعنــت بـــر خـداحــافـظــــی هـــای تـلـفـنـــــی . . .!.
rezaey......یا حسین
چه انرژی عظیمی می خواهد کنترل اولین قطره اشک .... برای نچکیدن ....
rezaey......یا حسین
دیروز میمردند و فراموش میشدند آرام آرام ....، امروز چه زود از یاد رفته ایم بی آنکه بمیریم......
rezaey......یا حسین
هر کسی جای من بود میبرید .... ولی من هنوز میدوزم !..... چشم به نگاه سرد و بی احساس تو....
rezaey......یا حسین
خاکستر گفت.... آتش را می بخشم ...ولی تبر را هرگز ...
rezaey......یا حسین
من ... تو ... او ... ما ... حتی بین ضمایر هم ...او ... بین ما فاصله انداخته ...
rezaey......یا حسین
نبودنت را با ساعت شنی اندازه گزفته ام ..... حالا دیگ به وسعت یک صحرا از نبودنت گذشته است
rezaey......یا حسین
نفس میکشم فقط برای اینکه بجای مرده ها خاکم نکند ... اینگونه است حال من ... چیزی نپرس.....
rezaey......یا حسین
باز هم دروغ مشت محکمی بر دهانم زد ...... شاید ..... تا ابد باید مشت دروغ بر دهانم بماند.....