rezaey......یا حسین
بی تو؛ چشمِ دیدن چیزهایی که؛ با تو دیده ام را ندارم ...!
rezaey......یا حسین
بگـذار برآیِ چنـد لحظـہ هم که شُـده غـرق بآشَم .. غـرق در اوجِ یِکــــ خیـآل .. خیـآلِ اینڪـہ یکی هم در ایـن دنیـآ هستـــــ که مَرآ انـدکـے دوستــــ داشته بآشَـد .
rezaey......یا حسین
آدم فمهمیــــــده ای بود . . . خوبــــــــ میدانســـت . . . کجاهـــا خودش را به نفهمی بزنـــــد...
rezaey......یا حسین
من می بافم وتو می بافی ... من برای تو کلاه تا سرت راگرم کند... تو برای من دروغ تا دلم را گرم کنی...
rezaey......یا حسین
من بی تو شعر خواهم نوشت... تو بی من چه خواهی کرد؟؟؟ اصلا یادت هست که نیستم؟!
rezaey......یا حسین
حالا تو همه ی کلاس های زبان جهان را برو ... چه فایده که زبان مرا نمی فهمی؟
rezaey......یا حسین
عشق ما همانند روزهای هفته است ، تو شنبه و من جمعه ! نمی دانم چــــــــــرا ؟؟؟؟ جمعه اینقدر به شنبه نزدیک است اما شنبه اینقدر از جمعه دور ؟!
rezaey......یا حسین
از دورترین نقطه ی عشق ، دل به پرگار خدا می بندم ... شاید به تو رسیدن در یک شعاع زیاد هم محال نباشد . . .
rezaey......یا حسین
نمیدانم! کجای بازی ما اشتباه بود... که تـــو دیگر همبـــازی من نیستی ...! و من هنوز گـرگــم به هـــوای تو…!
rezaey......یا حسین
کـسـي کـه خـنـجـر بـه پـشـتـم فـرو کـرد ....بـوی تـنـش آشـنـا بود . . راسـتـی ! ايـن عـطـر را خـودم بـرايـش خـريده بـودم...!
rezaey......یا حسین
روزهـــایــی کـــه مـی بینمت، نفســـــم مــی گیـــــــــرد... و روزهــــایـــــی کـــــه نیستـــــی، دلـــــــــــــــــم... اما تـــــــــــــو بـــــاش...! تحمـــــل اولـــی آســان تـــر است...
rezaey......یا حسین
آنقـدر نیستـی كــه گاهــی حــس مـی كنـم عشــق را نِسیــه به مــن داده ای... بی تـابـــم نقـد می خــواهـمــت ...!