rezaey......یا حسین
بی تو؛ چشمِ دیدن چیزهایی که؛ با تو دیده ام را ندارم ...!
rezaey......یا حسین
شنیده بودم “پا” ، “قلب دوم” است … اماباور نداشتم ...! تا آن زمان که فهمیدم وقتی دل ماندن ندارم پای ایستادن هم نیست ...!
rezaey......یا حسین
دستانم شاید اما.... دلم...... نمی رود به نوشتن... این کلمات به هم دوخته شده کجا..... احساسات من کجا .... این بار مرا نخوانده بفهم....!
rezaey......یا حسین
اختــراع تلفـن بـــــزرگـــــتـــرین خیــــانت بــــه بشــــریـت بـــود . . .! خـــداحــافظـــــی بـــایــــد رو در رو بــــاشه . . .؛ گــاهــی اوقـــات اشـک هــا ، آدم هــا رو بیـــدار میکــنن . . . لعنــت بـــر خـداحــافـظــــی هـــای تـلـفـنـــــی . . .!.
rezaey......یا حسین
طعم سیب میدهد لبهایش ... و من گناه کارترین حوای زمینم ... بهشت همین جاست ... در آغوش تو… با لب های ممنوعه ات…
rezaey......یا حسین
شاید آرام تــر می شدم فقــط و فقـــط… اگر می فهمیدی ، حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی نوشته نشده اند !!!
rezaey......یا حسین
تنهـــــایی ..... نام دیگر پاییــــــــــز است .... هر چه عمیق تـــــــــر .... برگریزان خاطره هــــــایت بیشتـــــــــــر …!
rezaey......یا حسین
دلم هوایت را می کند . . . و من بـــــــــــــــــــــــــــاز هم "شرمنده ا ش" می شوم...
rezaey......یا حسین
كاش بودنها را قدر بدانیم . . . به خـــــدا قسم نبودنها همین نزدیكیهاست . . . !
rezaey......یا حسین
تلخ تر از خود جدايی ها... آنجايی است كه بعدها آن دو نفر مدام بايد وانمود كنند، كه چيزی بينشان نبوده... كه هيچ اتفاقی نيفتاده... كه از همديگر هيچ خاطره ای ندارند...
rezaey......یا حسین
دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی ... هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا ! یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!
rezaey......یا حسین
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد... دست برد و از جیب کوچک جلیقهاش سکهای بیرون آورد... در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد میکند، منصرف شد و رفت...
rezaey......یا حسین
دلتنگـی، پیچیــده نیســت. یک دل.. یک آسمان.. یــک بغــض .. و آرزوهــای تـَـرک خـورده ! به همین ســادگـی ...