خوشبختی یـــــعنی قلبــی را نشـــکنی ..... دلـــــــــی را نرنـــجانی ..... آبـــــــرویی را نــــریزی و دیگرانـــــ از تـــو آسیبی نبینن ......حالا بـــرو ببینـــ چقد خوشبختی...
ندیدمت که بگویم چقدر زیبایی...... نیامدی که ببینم شبیه دریایی ...... ببین دوباره غروب است و جاده آماده ......بنا به گفته مردم غروب می آیی ......! شکوه آمدنت را ببخش به چشمانم ....بیا الهه غربت نشین صحرایی .
@*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥* میگن آخرمعرفت اون قدر دوره که عمر آدم کفاف نمیده که بهش برسه....... اما الان یه خطاب دادم به دوستی که آخر جاده معرفت ایستاده....
چرا من هر کاری میکنم تو یه برداشت دیگه میکنی.....چرااااا؟
خواهش میکنم ..نفرمایین طهورا خانوم ....من شاگرد کلاس اول معرفتم و شما استاد دانشگاه معرفتین...
@¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°` مهر در پایان است... نکند مهر تو با تقویم است! نه...من ز تقویم دلت باخبرم... همه ماهش، مهر است... همه روزش احساس... زنده باشی ای دوست...
(حتما بخونید) از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند . خانمی گوشی را برداشت. مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست وچندسال انتظار ، پیکر... شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند. برخلاف تمام موارد قبلی ، آن طرف خط ، خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید ؟ آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد. گذشت . روز موعود رسید. به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده. وارد کوچه شدند.دیدند انگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست. در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود. خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت. عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید. خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش. همه رفتند. گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد. گفت: استخوان دست پدرم را به من نشان بده. نشان داد. استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت: ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است. نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش . ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد.