ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻣــﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺴﺎﺯ ! ﮔﻔﺘــﻢ : ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣــﺎﺩﺭﻡ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯿﺴـﺎﺯﻡ ! ﺩﻧــﯿـــﺎﻣﻮ ﻣﯿﺴﺎﺯﻡ به سلامتیشون لایک کن و بذار ......... @rezaey......یا حسین از اینکه مادرتون به سلامت مرخص شدن خیلی خوشحالم .......شاید تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود
امروز بعد از 16 روز مادرم دوباره برگشت خونه...... فقط خدا میدونه که تو این مدت بستری بودن مادرم تو بیمارستان چی کشیدم....ولی خدا رو شکر تموم شد و دوباره عطر تنش فضای خونه رو پر کرد......این که چه حس و حالی دارم قابل وصف نیست و نمیتونم بیان کنم...... از همه دوستایی که تو این مدت به من لطف داشتن و منو شرمنده محبت خودشون کردم بینهایت سپاسگذارم
امشب این پستو میزارم برای دوستای گلم....واقعیش اینه که من از اینکه در این مدت اینهمه دوستان بامحبت و صمیمی و مهربان پیدا کردم خوشحالم و احساس می کنم که اگه همین مورد تنها موردی باشه که از این طریق بدست آورده باشم برام کافیه تو این روزگاری که مهربانی متاسفانه کم و کمتر میشه و مثه کالایی کمیاب و باارزشه.دوستای که اگه میدین غم دارم یا ناراحتم حواسشون بهم بود و از روی محبت یا دلسوزی یا به حرمت نام قشنگ دوست یا هرچی که شما اسمشو میزارید کمکم کردن که ناراحتی هامو زود فراموش کنم دوستایی که خیلی سربه سرشون گذاشتم و اذیتشون کردم اما اینقدر قلبشون مهربون بود که به دل نمیگرفتن.....بخدا قسم همتونو خیلی دوست دارم و خواهم داشت و تو قلبم جا دارین...میدونم در حقتون دوستی رو تموم نکردم خوب نبودم اما شماها خیلی خوب و ماه هستین.......میدونم با این پست نمیتونم خوبیهای شما عزیزای دلمو جبران کنم اما تنها کاری که شاید ازم بر میومد همین پست بود....اگه خیلی وقت ها حرفی زدم تندی کردم که باعث رنجش و ناراحتیتون شد ببخشید ...خلاصه عاشقتونم
شما دوستان این احساس را در من بوجود آورده اید که گویی بر کوهی تکیه کرده ام، کوهی استوار که تیشه های فرهادوار تان نقش ماندگار عشق را بر آن حک کرده است. قدر این کوه را می دانم و همچون پرنده ای، در شیار های این کوه لانه ای خواهم ساخت و تا ابد با آرامش و اطمینان، در آن سکنی خواهم گزید…
لانه ای امن، که دیگر هیچ تند بادی نخواهد تنوانست آن را متزلزل کند…
عاشقی عاشقی بد دردیه @rezaey......یا حسین گرفتارش شده.........تا ببینه دلبرو با دست به سینه میزنه ......که قربونت برم من ....که قربونت برم من.....ی دستی هم به سر ما بکش
هر شب و هر روز عشق را در وجودم سرکوب میکنم وبا خود میگویم چیز خاصی نیست .............ولی نه انگار چیز خاصی هست .........چیزی هم که هر شب سرکوب شود نمیمیرد ........