رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
چه لذتی داره اونی که با همه وجودت دوسش داری یهویی صدات کنه بگه عشقم عاشقـــــــــتم.....!
رضارنج بران
سلام صبح زیبایتان بخیر عزیزان من
رضارنج بران
صبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــح بخیر
رضارنج بران
وای... که چه لذتی داره اونی که با همه وجودت دوسش داری یهویی صدات کنه: عشــــــــــقــــــم ...
رضارنج بران
دوست داشتن ساده است باورکردنش سخت.... تو ساده باور کن که مــــن سخت دوستت دارم.
رضارنج بران
ای کاش هم ی عشقها مثل عشق نابینا بود نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوري؟ تو که نمي بيني ! نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟ نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
رضارنج بران
تقصیر من بود که سراغ سایه را از خورشید می گرفتم و سراغ تو را از وسعت دور دریاها
رضارنج بران
عاشق اینم که همش به ساعتم نگاه کنم قلبمو بی قرار تو لحظه رو چشم به راه کنم برای اینکه برسی فقط خدا خدا کنم
رضارنج بران
نميدونم چرا دختراي امروزي از سايز كله شون راضي نيستند! حتما بايد يه قابلمه يا زود پز بذارن رو موها شون سرشون بشه عين بقچه!!
رضارنج بران
یوسف مصر اگر مشتریش دید و خرید ، دیده نادیده خریدار توام .
رضارنج بران
دل تو اولین روز بهار ، دل من آخرین جمعه سال ، و چه دورند و چه نزدیک به هم .
رضارنج بران
راحت نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه جوانیش را داد !!!http://donbaler.com/i/tmp/1344083029586121_orig.jpg()
رضارنج بران
دختر بچه باهوش دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟" بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!