رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
بنویس که هر چه نامه دادم نرسید بنویس که یک نفر به دادم نرسید بنویس قرار من و او هفتهی بعد این جمعه که هر چه ایستادم نرسید الهم عجل لولیک الفرج...
رضارنج بران
دیوار" که باشی عاشقِ کسی می شوی که یادش نیست کِی، کجا به تو «تكیه » داده است..
رضارنج بران
دستاشو مشت کـرده بود… پرسـیدم توی مشتت چـیه؟! گفت : خودتـ نگـاه کن دستاشو گرفتم و آروم باز کردم… توی دستاش چیزی نبود!!! گفتم : چیزی نیست کـه…! دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد و گفت: نبــود…ولی “حــالا هست”! دستام گرم شد و اون لبخند زد…
رضارنج بران
دگر درد دلم درمان ندارد / مسیر عاشقی پایان ندارد مرا در چشم خود آواره کردی / نگاهت دور برگردان ندارد . . .
رضارنج بران
تو از شعر هایت برایم بگو من از اشکهایم تو از وزن و قافیه بگو من از غمهایم تو شعر هایت را کتاب کن و به بازار بفرست من غمهایم را در صندوقچه ته خانه انبار میکنم یکروز شاید هم یک شب تو از شعر خسته خواهی شد و به اغوش من پناه خواهی اورد
رضارنج بران
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم ///صدبار گر توبه کردم ودیگر نمیکنم ///باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور ///باخاک کوی دوست برابر نمیکنم
رضارنج بران
ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺭﺩﯾﺴﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﭙﺮﺱ ﺗﻨﮓ ﺁﻣﺪﻩ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﭙﺮﺱ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻨﮕﺪﻟﯽ ﺟﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﺤﺒﺖ ﺗﻮ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﭙﺮﺱ
رضارنج بران
اگر گاهی نگاهت را به چشمانم بیندازی به چشمت بوسه خواهم زد، به تو خاموش خواهم گفت: که من تا عمق چشمان قشنگت دوستت دارم
رضارنج بران
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد ، با سبدی پر از بوسه هم خواهم آمد ، و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی تا ابد دوستت دار م
رضارنج بران
بوسه یعنی لذت دلدادگی ، لذت از شب لذت از دیوانگی ، بوسه آغازی برای ما شدن ، لحظه ای با دلبری تنها شدن ، بوسه آتش می زند بر جسم و جان ، بوسه یعنی عشق من با من بمان
رضارنج بران
مسافت نمیتونه به محبت فاصله بده با اینکه کنارم نیستی مهربونیت رو حس میکنم
رضارنج بران
نميگـــم مــــــــــــال من باش .. نمــــــــــــيگم کــــــنارم باش... حتي نگفتم با اين و اون نباش... فقط گفتم اگه کسي دلت رو شکست ... به ياد اونکه دلشو شکستی باش
رضارنج بران
از گدایی پرسیدند بدبخت تر از تو کسی هست خندید و گفت : آری ، عاشقی که به عشقش نرسد