رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
دفترم را ورق می زنم و صفحه ی سفیدی در آن پیدا می کنم و روی آن می نویسم: اگرمردم مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا همه بدانندروزگارم سیاه بوده و پاهای تاول زده ام را بیرون تابوت بگذاریدتا همه بدانند که در شهر عشق چقدر به دنبال تو گشتم ودست هایم را در بیرون تابوت بگذارید تا همه بدانند که یک لحظه با تو بودن را با خود به گور بردم و چشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند چشم به راه بودم و یک تکه یخ به جای صلیب بر مزارم بگذارید تا با طلمع خورشید به یادم گریه کند...
رضارنج بران
ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو؟خب منم راستشو گفتم و گفتم زندگیمو... نپرسید چرا گریه کرد و رفت.... اما نمیدونست که زندگیم اونه.......
رضارنج بران
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ/ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ/ شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد /گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ/
رضارنج بران
فصل تابستان است سایه ای می جویم سایه ای پر الفت کوچه ها گرم کلام خانه ها گرم سخن
رضارنج بران
سلام صبح زیبای آخرین روز بهاری تان بخیر دوستان دنبالر
رضارنج بران
هر انسان کتابی است در انتظار خواننده اش.