دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رضارنج بران

09351910637 www.sunbandar.ir درباره »
رضارنج بران
مرد - مجرد
امتیاز: 12007

دنبال‌شدگان

(1014 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(548 کاربر)

گروه‌ها

(120 گروه)

بازدید

رضارنج بران
رضارنج بران

نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..

رضارنج بران
رضارنج بران

خــــدایـــــا هیـــــچ تنهـــــایــــی رو اونقـــــدر تنهـــــا نکــن کــه بــه هــــر بـــی لیــاقتــــی بگــــه: عشقــــــم

این ارسال را بازنشر کرده است.
رضارنج بران
رضارنج بران

کاش یکی‌ بود که توی کوچه‌ها داد میزد خاطره خشکیه… خاطره خشکیه… اونوقت همه ی خاطراتتو همونایی که ارزش گرفتن دمپاییِ پاره هم ندارن میریختم تو کیسه و میدادم بهش و میرفت ردِ کارش... کاش میشد...

این ارسال را بازنشر کرده است.
رضارنج بران
a50e9c2d6b89.jpg رضارنج بران

راحت نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه جوانیش را داد !!!http://donbaler.com/i/tmp/1344083029586121_orig.jpg()

رضارنج بران
رضارنج بران

از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن مگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد !!!

رضارنج بران
رضارنج بران

تمام اکسیژن های دنیا را هم بیاورند به کارم نمی آید من پر از هوای توام ...

رضارنج بران
رضارنج بران

چه لذتی دارد بی بهانه تو را در آغوش گرفتن می خواهمت... بی بهانه...آرامم کن بمان و لبریزم کن از حس بودنت بیا و نفسهایت را با نفسهایم گره بزن دردانه ی من مرا ببخش بازهم بی خبر از تو چشمانم بارانی شد این بار هم مقصر توئی!

رضارنج بران
رضارنج بران

چشم چشم دو ابرو همین کا[!]ت برای فهمیدن زیبایی اگر که مال تو باشد

رضارنج بران
رضارنج بران

تو آن دریایی بودی که عشق ساحل کورت کرده بود خواستم از ساحل به تو نزدیکتر باشم غرق شدم

رضارنج بران
رضارنج بران

لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد.

این ارسال را بازنشر کرده است.
رضارنج بران
رضارنج بران

دختر بچه باهوش دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟" بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

رضارنج بران
رضارنج بران

درخت گردو گویند روزی انوشیروان ساسانی در حال گذر از مسیری بود . در راه پیرمردی را مشغول کاشتن درخت گردویی دید. به او گفت: ای پیرمرد چرا این درخت را می کاری عمر تو که کفاف چیدن میوه هایش را نمی دهد! پیرمرد خنده ای کرد گفتگران کاشتند و ما خوردیم حال ما بکاریم و دیگران بخورند. شاه از این سخن بسیار خوشش آمد و کیسه ی پر از سکه ی طلایی را به پیرمرد داد. پیرمرد نگاهی به سکه کرد و گفت:بفرمایید این هم پاداش کارم که امروز گرفتم. انوشیروان دوباره خندید،کیسه ای دیگر به او داد.

رضارنج بران
رضارنج بران

از طرف خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.... پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش،نداشته هایش رو از خدا طلب می کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... -آهای پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.چشمانش برق می زد وقتی آن خانم کفش ها رو به او داد،پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:شما خدا هستید؟ زن لبخندی زد و گفت: نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم. -آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

رضارنج بران
رضارنج بران

جز آستان توام درجهان پناهی نیست سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

رضارنج بران
رضارنج بران

خدایا داد ازین دل , داد از این دل که یک دم مو نگشتم شاد ازین دل چو فردا دادخواهان داد خواهند بگویم صد هزاران داد ازین دل

رضارنج بران
رضارنج بران

داستان ملا در جنگ روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟