رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
راحت نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه جوانیش را داد !!!http://donbaler.com/i/tmp/1344083029586121_orig.jpg()
رضارنج بران
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن مگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد !!!
رضارنج بران
تمام اکسیژن های دنیا را هم بیاورند به کارم نمی آید من پر از هوای توام ...
رضارنج بران
چه لذتی دارد بی بهانه تو را در آغوش گرفتن می خواهمت... بی بهانه...آرامم کن بمان و لبریزم کن از حس بودنت بیا و نفسهایت را با نفسهایم گره بزن دردانه ی من مرا ببخش بازهم بی خبر از تو چشمانم بارانی شد این بار هم مقصر توئی!
رضارنج بران
چشم چشم دو ابرو همین کا[!]ت برای فهمیدن زیبایی اگر که مال تو باشد
رضارنج بران
تو آن دریایی بودی که عشق ساحل کورت کرده بود خواستم از ساحل به تو نزدیکتر باشم غرق شدم
رضارنج بران
دختر بچه باهوش دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟" بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
رضارنج بران
از طرف خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.... پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش،نداشته هایش رو از خدا طلب می کرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... -آهای پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.چشمانش برق می زد وقتی آن خانم کفش ها رو به او داد،پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:شما خدا هستید؟ زن لبخندی زد و گفت: نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم. -آهان، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
رضارنج بران
جز آستان توام درجهان پناهی نیست سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
رضارنج بران
خدایا داد ازین دل , داد از این دل
که یک دم مو نگشتم شاد ازین دل
چو فردا دادخواهان داد خواهند
بگویم صد هزاران داد ازین دل
رضارنج بران
داستان ملا در جنگ روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟