Roza Soul
خدایا!!! خسته شدم از بس که بی هیچ دلیلی همیشه ناراحتم...
Roza Soul
حرف زیاد دارم برای گفتن اما...قدرت گفتنشونو ندارم...
Roza Soul
شب لحظه ای به ساحل او بنشین...تا رنج اشکار مرا بینی...شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر...تا روح بی قرار مرا بینی...
Roza Soul
به خدا در وجانم نیست... هیچ جز حسرت دیدارش...سوختم از غم و کی باشد... غم من مایه ازارش...
Roza Soul
اه...اری...این منم...اما چه سود,او که در من بود,دیگرنیست,نیست...
Roza Soul
میروم...اما نمیپرسم ز خویش,ره کجا...؟؟؟منزل کجا...؟؟؟مقصود کیست؟؟؟
Roza Soul
وه کچه شیرین است!برسر گور تو ای عشق نیاز الود,پای کوبیدن...وه چه شیرین است!از تو ای بوسه ی سوزنده مرگ اور...چشم پوشیدن...
Roza Soul
بر تو چون ساحل اغوش گشودم...در دلم بود که دنبال تو باشم...وای بر من که ندانستم از اول...روزی اید که دل زار تو باشم...
Roza Soul
نگه دگر به سوی من نمیکنی...چو در بر رقیب من نشسته ای...به حیرتم که بعد از ان فریب ها...تو هم پی رقیب من نشسته ای...
Roza Soul
دیده ام سوی دیار تو و در کف تو...از تو دیگر نه پیامی, نه نشانی...نه به ره پرتو مهتاب امیدی...نه به دل سایه ای از راز نهانی...
Roza Soul
کاش ما ان دو پرستو بودیم,که همه عمرسفر میکردیم,از بهاری به بهار دیگر...
Roza Soul
میروم خسته وافسرده وزار,سوی منزلگه ویرانه خویش,به خدا میبرم از شهر شما,دل شوریده و دیوانه خویش...
Roza Soul
اه ای زندگی!منم که هنوز...با همه پوچی از تو لبریزم...
Roza Soul
شادم که در شرار تو میسوزم,شادم که در خیال تو میگریم,شادم که بعد وصل تو باز اینسان,درعشق بی زوال تو میگریم...