ツRozitaツ
ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يار ترين سينه را ساختي از عشقش سر شارترين آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوار ترين چه دل آزار شد آخر،چه دل آزار ترين
ツRozitaツ
تنهایی و باز تنهایی ... جز این کلمه ... کلمه ی دیگه ای نیست در وصف حالم... خداجون ... کسی رو ندارم بغلم کنه ... یکم بغلم میکنی ... واسه یک دقیقه احساس آرامش کنم... *پس از هر سه نقطه ای که میزارم یه دنیا حرف مونده هست که نمیشه به زبان آورد.
ツRozitaツ
چیزهای به ظاهر کوچکی هم هستند که فقط ظاهر کوچکی دارند. بله، فقط ظاهرِ کم اهمّیتی. امّا آنقدر بزرگ هستند که قابلیت ثبت شدن در تقویمم را هم دارند. مثل وقتی که دیدم رنگ قهوهای، جای خودش را به سفید داده. مثل پیدا شدن اوّلین؛ تارموی سفید، میان موهایم.
ツRozitaツ
گاه باید سرود گاه باید نوشت برتن سرد سکوت برلب باغ بهار بر درخت سرو یا که بید همسفر بودیم وهستیم ای کوچه باغ......
ツRozitaツ
روزگار...؟ احوال...؟ چو برف نشسته به روي؛ شيرواني داغ.......................!
ツRozitaツ
وقتی کسی ازت دور شد! بدون داره به یکی دیگه نزدیک میشه! شک نکن!!!!!
ツRozitaツ
غریبه ها که هیچ . . .
دوستان هم گاهی به اندازه ی دو سه خط بیشتر ، حوصله ات را ندارند . . .