کنــارت هستند... تا کـــی؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند. ...از پیشــت میروند یک روز... کدام روز؟ ... ...وقتی کســی جایت آمد. دوستــت دارند. تا چه موقع؟ تا موقعی که....... کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند.... میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه... نه...... فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود... و این است بازیه باهــم بودن...............
یک صخره را در نظر بگیرید. شما با چکش و تیشه و قلم به جانش می افتید و او ذره ای تغییر نمی پذیرد و هم چنان سخت و مستحکم پابرجاست. اما همین صخره با دانه علفی که از درون خودش سعی دارد راهی به بیرون بیابد می شکند. عشق مثل این علف باید از درون صخره از دل انسان راهی به بیرون بیابد والا شما با سعی و کوشش نمی توانید در دل هیچ کس نفوذ کنید ، مگر خودش اجازه عبور را به شما بدهد.
آفرینش روز و شب، زیبایی زمین و کهکشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاکی از وجود پروردگار یکتاست، پس از او اطاعت می کنیم، چون او معین کرده که مرگ آغاز جاودانه هاست.
@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »@Mohammad_H
اگر روزی بر سر مزارم آمدی یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری کمی از خودت بگو کمی از عشق تازه ات بگو بگو که بیشتر از من دوستت دارد بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند …
پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم به خاطر هیچکس ، پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟ با اینکه دلم داد میزد به خاطر دل تو ، با یه بغض غمگین گفتم به خاطر هیچکس ، ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟ درحالی که اخم تو چشماش جمع شده بود گفت : به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است .
که حتم دارم ، آن را هم گم کرده ای ! در فضا ! در قفس ، در هوا ... که به من سرایت کند .
15 سال و 4 روز و 8 ساعت و 41 دقيقه قبل