درتنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم دربي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم درحال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سردوتلخت گريه كردم در حين دويدن دركوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي واكنون نيستي ايستادم وآرام گريه كردم ولي اكنون مي خندم آري ميخندم..... به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم
پاییز اگر آمده باشی، برگها زرد شده اند دیگر، از واهمه ی خشاخش آنها که از شاخه جدا مانده اند. پاییز اگر آمده باشی، یادمانی از بهار نمی یابی، که همه در گذر از عطشان تابستان سوخته است. برگهایی که با بهار آمده بودند، با پاییز رفتند. پاییز اگر آمده باشی، زمستان در انتظار تست، می رسد پیش از آنکه امید به بهاری باز جوانه زند.
گفتم تمام گله ها را بذارم وقت بر گشتنت که چرا دیر گفتی چرا زود رفتی چرا یادم نکردی چرا دیر آمدی چرا ... حالا روزی اگررررررررر برگردی تنها به چشمانت خیره خواهم ماند