وقتی صدایت میکنم
گوئی تمام جهانیان سکوت میکنند
واژه ها رنگ می بازند
وقتی ترا می بینم
گم و تار میشوند مردم میان ما
تو را میبینم
تو را بانو و ...
چشمان ترا که برق میزند
در آن تاریکی و...
صورت کوچک ومعصومت
با چاله هائی که روی گونه هایت افتاده
لبخندت را دوست دارم حتی
از روی عکس
بر تو
بر دستانت
بر چشمانت
به نگاه های نگرانت
چه اتفاقی خواهد افتاد؟
اگر من تمام این ها را
فراموش کنم
میدانم
آن روز روز مرگ من است
میبوسم دستان پر محبت ترا
میبوسم نگاه های نگرانت را
مثل #کویر به یک قطره #بــــاران نیز قانعــــم ، مثل #ساحل برای در آغوش گرفتن موجــهای دریا بــــی قرارم و مثل #خـــــــزان چشم به راه آمدن بهــــــــارم..........
#زندگـــیِ-مـــن آرام می گـــــذشت. اتفــــــــاقی نمی افتـــاد..! تا این که #ســـــکوتی تمامِ وجودم را دگـــــــرگون کرد! بی صـــــــــدا #آفتــــابی شـــــــد.. و دســـــــــتِ مــــــــــــرا گرفت و به راهِ نوشتــــــــن کشید! آری #ســــــــــکوت! سکــــوتی کــــه مشـــــحونِ #تحمــــل-هاست .. #ســــــکوتی که از دُنیـــا بریـــده اســت! کــاش نبــــود.. اما وجــــودِ مــــن آن را شدیدتر می کــند. آی..! ای ســـــکوتی که بی رحــــمانه مـــرا #غرقِ-محـــبت می کنـــی! نمـــی خواهـــــم.. محـــبت نمـــی خواهــــم! آی صــــــــدای #آشنـــا!... بد آمــــدی..چــند روزی جـــرقه زدی رفتــــی. #تماشـــای-تـــو وقــت مـــی خواســـت گوشِ من پاســـــخی ندید #دلــــم مــــــی خواهد #صدایت را بشــــــــــنوم.. #همیــــــــن!
دوستان .... به دلايلي مجبورم ديگه دنبالر نيام... البته هر از چندگاهي سر ميزنم ... خوبي بدي از ما ديدين حلال كنيد... شوخي بوده... قصد و غرضي نداشتم... به هر حال ... همگي خداحافظ
خداوندا مگذار زیر قطرات باران چون ذره ای خاک له شوم و از پا در آیم
13 سال و 11 ماه و 26 روز و 1 ساعت و 18 دقيقه قبلخداوندا مگذار غم و اندوه باورهای مرا به بی راهه بکشند