شب سکوتش ،مرگبار سینه ی آسمان دردناک از سرفه های بی امان ابر ستاره ای گریان و گندمزاری که آرزوی دیدنِ مهتابش را به گور می سپارد نمی دانم پشت آن پرچینِ قدیمی چه وقت صداقت محکوم به حبس شد که اینگونه دروغ بر جان زمین پنجه می کشد نمی دانم چه هنگام جلادِ روزگار، انسانیت را بی هیچ، آبِ شیرینی ذبح می کند هیچ نمی دانم !!!! فقط می دانم اینجا زمین است زادگاه انسان پس انسانش !!!! کجا گم شد؟@sadaf