¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
نشسته ام....
کجا؟
کنار همان چاهی که تو برایم کندی...
عمق نامردی ات را اندازه میگیرم
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
در نگاه ات همه ی مهربانی هاست: قاصدی که زندگی را خبر می دهد. و در سکوت ات همه ی صداها: فریادی که بودن را تجربه می کند
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
حافظه ی خوب حافظه ای است که بداند چگونه امور بی اهمیت را فراموش کند . . .
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
مرا ببخش، اگر در آغوشت باز، دلتنگت میشوم
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
یکی از فانتزیام اینه سر امتحان الکی هی کفه دستمو نگا کنم مراقب احساس زرنگی کنه بیاد خفتم کنه ببین هیچی کفه دسم نیست.... بعد بش بگم زرشک !ضایع شدی ؟؟؟ اصن به عشق همین حرکت میرم دانشگاه !!!!
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
شــاهد بــوده ای لحظــه تیــغ نهــادن بــر گــردن کبــوتــر را؟ و آبــی کــه پیــش از آن چــه حــریصــانــه و ابلهــانــه، مــی نــوشــد پــرنــده؟ تــو، آن لحظــه ای! تــو، آن تیغــی! تــو، آن آبــی! مــن آن پــرنــده بــودم
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
گــرمـایـی بـودم همیشـه ولــی بیـن خودمان بماند ســرمـایـی مـی شــوم وقتـی پای آغوش تو در میان باشد…
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
پیرزن دید عزراییل داره میادازترس رفت تومهدکودک نشست پیش بچه ها و شروع کرد به پفک خوردن! عزراییل نشست پیشش گفت چکارمیکنی؟ پیرزنبا صدای بچگانه گفت:قاقامیخورم! عزراییل گفت پس بخورکه میخوایم بریم ددر!!؟
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
بودنتــ را دوستـــ میدارمـــ وقتی بهـ آغوشتـ سفتـ مــرا مے فشـ ـارے و وادارمـ مے کنـــی کهـ بهـ هیچــ کسـ فکـــر نکنمـ جـــز تـــو …
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
از چوپان پیری پرسیدن ، چه خبر…؟ با لحن تلخی گفت: گرگ شد آن بره ای که نوازشش میکردم…!