¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
نشسته ام....
کجا؟
کنار همان چاهی که تو برایم کندی...
عمق نامردی ات را اندازه میگیرم
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
بابا بزرگم هشتاد سالشه همیشه اصرار میکنه که بزارید من از خونه تنهایی برم بیرون مگه زندانی گرفتید ؟ میخوام برم نون و روزنامه و اینا بگیرم … یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو ولی مواظب باش ! رفته نونوایی محل به همه ی اونایی که تو صف بودن گفته عجب روزگاری شده ، پنج تا دختر دارم پنج تا پسر اونوقت تو این سن و سال من پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونارم من بگیرم … تا یه مدت هرکس منو تو محل میدید نصیحتم می کرد
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
می گفتند: ” سختی ها نمک زندگــــــی است “ امّا چرا کسی نفهمید که ” نمــــــک “ برای من که خاطراتم زخمی است ، شور نیست ؛ مزه ” درد” می دهد !
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
از من خواست حلالش کنم...همان کسی که با بی رحمی...محبت هایم را حرام کرده بود...
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
با من بگو قصه هاتو ، تا بدونم غصه هاتو
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ، که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
هنوز هم صدقه هایم به نیت سلامتی توست… هی….؟ معشوقه ی من…. سلامتی…؟؟؟!!!!
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
دلم گرفته از این شهر....که آدم هایش همچون هوایش ناپایدارند...گاهی آنقدرپاک که باورت نمی شود...گاه انچنان آلوده که نفست میگیرد...