مونا
دیدی هـمان یک مشـت دانه ی احسـاسی که پاشیدی چطـور خیـال پـرواز را از سـر این پـرنده پـراند؟؟!!
مونا
یک نفر همره باد ... آن یکی همسفر شعر و شمیم... یک نفر خسته از این دغدغه ها ، آن یکی منتظر بوی نسیم... همه هستیم در این شهر شلوغ، این کفایت که همه یاد همیم...!!!
مونا
نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم...
مونا
معلممان میگفت زیر کلماتی که نمیدانید خط بکشید حالا بعد از این همه سال این همه عمر این همه کتاب به زیر همه دنیا خط میکشم...
مونا
گاه ساکت باران به روی گونه ام دزدانه می لغزد ولی یاران نمی دانند که من دریایی از رودم به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم...
مونا
زندگی زیباست چون تصویر ماست / در مسیرش هرچه نازیباییست از تقصیر ماست
مونا
حرف های ما هنوز ناتمام ، تا نگاه می کنی وقت رفتن است ، بازهم همان حکایت همیشگی ، پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ، آی ، ای دریغ و حسرت همیشگی ، ناگهان چقدر زود دیر می شود .
مونا
کاش میشد بر جدایی خشم کرد / شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد / کاش میشد خانه ای از مهر ساخت / مهربانی را در آن سرمشق کرد
مونا
به زندانی گفتن از تو تنهاتر کیست ؟ گفت کسی که دلش زندانی دیگریست.....
مونا
زندگی یعنی گذر زمان و زندگی کردن یعنی به یاد آوردن خاطره های زیبا ، چه زیباست در مسیر زندگی ، زندگی کردن
مونا
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
مونا
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند....دیروز با خاطراتش مرا فریب داد....فردا با وعده هایش مرا خواب کرد....وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود...
مونا
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟
مونا
از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي