مونا
من خدا را دارم... کوله بارم بر دوش...سفری می باید... سفری بی همراه...گم شدن تا ته تنهایی محض... سازکم با من گفت : هرکجا لرزیدی " هرکجا ترسیدی...تو بگو از ته دل " من خدا را دارم... منو سازم چندیست " که فقط با اوییم...
مونا
خدایا ، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ، یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده ..........
مونا
چه هرج و مرجیست در ترافیک ذهنم... گویی که تمامیه چراغهای راهنماییش از کار افتاده...
مونا
از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت , كه بی تو بودن را باور ندارم
مونا
توبه کردم که دگر یادی از این دل نکنم / که دگر یادی از این عاشق غافل نکنم تا که دیدم رخ زیبای ترا تنگ غروب / توبه کردم که دگر توبه مشکل نکنم
مونا
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم بعد ازین بوسه دگر بار گناهی نکنم بوسه دادی و چو برخاست لبم از لب تو توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم..
مونا
رنگ غروب می زنی، صحن دل شکسته را ....بگو چگونه پُر کنم فاصله های خسته را.... در این سراب زندگی، شبی سحر نمی شود.... بگو چگونه طی کنم خاطره های رفته را ....
مونا
در آغوش زمان میلرزم ...در لطافت بی قرار یک سکوت... چشمهایم در تب شمع می میرد ...و امید در خیال محو یک آرامش ... دلم تنگ است نگاهم مرطوب ... انعکاس روشن فریاد کجاست؟ این راه چرا تاریکست؟....
مونا
یه مرد باهوش برای حضار جوک تعریف کرد ، حضار دیوانه وار خندیدند . بعد از چند لحظه دوباره همون جوک رو تعریف کرد . عده کمی از حضار دوباره خندیدند . دوباره و دوباره همون جوک رو تعریف کرد . زمانی که دیگه هیچیک از حضار نخندید او لبخند زد و گفت : وقتی که نمی تونید به یک جوک بارها بخندید ؛ چطور برای یه مسئله بارها و بارها گریه می کنید!
مونا
عمریست نشسته ایم پای لرز خربزه هایی که یادمان نمی آید کی خورده ایم..