Sajad
گفتم خرابت می شوم، گفتی تو آبادی مگر؟ ... گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟ ... گفتم ز کویَت می روم، گفتی تو آزادی مگر؟ ... گفتم فراموشم نکن، گفتی تو در یادی مگر
Sajad
یاد گرفتم که: 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
Sajad
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید : چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست هم حاضران بالا رفت . سخنران گفت : بسیار خوب ، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخوام کاری بکنم . سپس در برابر نگاه های متعجب دیگران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید : چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داسته باشد ؟ و باز دستهای همه حاضران همه بالا رفت. این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید . بعد اسکناس را برداشت و پرسید : چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دست همه بالا رفت . سخنران گفت : با این همه بلاهایی که من بر سر این اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و شما خواهان آن هستید و ادامه داد : در زندگی واقعی هم همین طور است . ما در بسیاری موارد تصمیماتی که میگیریم و یا با مشکلاتی که رو به رو میشویم ، خم میشیم ، مچاله میشم و لگد مال میشیم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ، ولی این گونه نیست و صرف نظر از اینکه چه
Sajad
هفت قانون شاد بودن: 1_هرگز متنفر نشو. 2_نگران نشو. 3_ساده زندگي كن. 4_كم را قبول كن. 5_زياد بد است. 6_هميشه بخند. 7_يه دوست خوب مثل من داشته باش
Sajad
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟ آشناییم با شعور؟ و جداییم با غم؟ یا غرق در غرور؟ چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو چیزی مثل خیال یه آرزو...
Sajad
دوستي پيام آور شاديهاست. نزديکي قلب ها مژده انس والفتها حکايتي است از رويش گل و نغمه بلبل...
Sajad
در جسله امتحان عشق، من ماندم و یک برگه سفید ...یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهائی و دلتنگی ...درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود در این سکوت بغض آلود، قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کندو برگه سفیدم ... عاشقانه قطره را به آغوش می کشد عشق تو نوشتنی نیست ... در برگه ام، کنار آن قطره، یک قلب کوچک می کشم وقت تمام است! برگه ها بالا ...
Sajad
هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش، ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره...
Sajad
لالابخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب مینویسه یکی لبهاش همیشه غرق خندست یکی پلکاش توخواب هم خیسه خیسه