Sajad
زندگى باید کرد ! گاه با یک گل سرخ ،گاه با یک دل تنگ، گاه باید رویید در پس این باران،گاه باید خندید بر غمى بى پایان .
Sajad
مهربانی زبانی است که : برای کور دیدنی ، برای کر شنیدنی ، و برای لال گفتنی است . . .
Sajad
آن چترهایی را که محکم -خیلی محکم- توی دستهایتان گرفتهاید، کنار بگذارید و دعای باران بخوانید. باران، خواهد آمد ...
Sajad
قاصدک! کجاستی که نمیآیی؟ دلم گرفت ...
Sajad
به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن . . .
Sajad
کاش میشد "خود"م را کنار همین جاده میگذاشتم و میرفتم. کاش میشد سنگینی "خود" را از روی کمرم کسی برمیداشت. کاش میشد از این "خود" فرار کرد ...
Sajad
بر میگردم به سمتِ تو. دایرهست زندهگی ِ من ...
Sajad
بیا و دست کم برای غروبم کوه باش ...
Sajad
فتح شدن من به دست تو داستانِ تکراریِ بغضهای شبانه است ...
Sajad
برگرد ! از همین راههایی که میگویند بی بازگشت است ...
Sajad
اگه یه وقت تنها شدی اینو بدون که خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش
Sajad
چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشا تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی