Sajad
کاش میشد "خود"م را کنار همین جاده میگذاشتم و میرفتم. کاش میشد سنگینی "خود" را از روی کمرم کسی برمیداشت. کاش میشد از این "خود" فرار کرد ...
Sajad
بر میگردم به سمتِ تو. دایرهست زندهگی ِ من ...
Sajad
بیا و دست کم برای غروبم کوه باش ...
Sajad
فتح شدن من به دست تو داستانِ تکراریِ بغضهای شبانه است ...
Sajad
برگرد ! از همین راههایی که میگویند بی بازگشت است ...
Sajad
اگه یه وقت تنها شدی اینو بدون که خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش
Sajad
چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشا تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی
Sajad
مچاله کن ، بشکن ، بند بزن ، خط بزن ، خلاصه راحت باش … ارث پدرت نیست ، دل تنهای من است !!!
Sajad
ز نامردان علاج درد خود جستن، بدان ماند که خار از پا برون آرد کسی، با نیش عقربها . . .
Sajad
دلخوش به چه باشم؟ بد است آهو باشی صیادی نباشد ...
Sajad
میروی و نمیدانی غمها مثل لاشخور منتظر رفتنت هستند ...