Sajad
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟ آشناییم با شعور؟ و جداییم با غم؟ یا غرق در غرور؟ چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو چیزی مثل خیال یه آرزو...
Sajad
دوستي پيام آور شاديهاست. نزديکي قلب ها مژده انس والفتها حکايتي است از رويش گل و نغمه بلبل...
Sajad
در جسله امتحان عشق، من ماندم و یک برگه سفید ...یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهائی و دلتنگی ...درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود در این سکوت بغض آلود، قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کندو برگه سفیدم ... عاشقانه قطره را به آغوش می کشد عشق تو نوشتنی نیست ... در برگه ام، کنار آن قطره، یک قلب کوچک می کشم وقت تمام است! برگه ها بالا ...
Sajad
هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش، ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره...
Sajad
لالابخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب مینویسه یکی لبهاش همیشه غرق خندست یکی پلکاش توخواب هم خیسه خیسه