Sajad
آنجا که تویی ، رهگذری نیست مرا جز دوری تو غم دیگری نیست مرا خواهم که به جانبت پرواز کنم حیف است که هیچ بال و پری نیست مرا
Sajad
. اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود .
Sajad
اگه می دونستی چقدر تنهام واسم اشک می ریختی اما اگه می دونستی چقدر اشک می ریزم ، هیچ وقت تنهام نمی زاشتی
Sajad
کاش میشد بر جدایی خشم کرد شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد کاش میشد خانه ای از مهر ساخت مهربانی را در آن سرمشق کرد
Sajad
به یادتان میاورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمی محبت اوست پس محبت کنید چه بر دشمن چه بر دوست
Sajad
لحظه ای با من بیا باران شویم در نگاه شاپرک مهمان شویم لحظه های دور از همه تردید ها در جوار عاشقی پنهان شویم
Sajad
تنها نرو این راه رفتن نیست دنیای تو چیزی به جز من نیست
Sajad
گاهی باید کم باشی تا کم بودنت احساس بشه نه اینکه اصلا نباشی تا نبودنت عادت بشه
Sajad
دل تمنا میکند تا من بسازم خانه ای عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای ؟
Sajad
مهربانیت را به دستی ببخش که میدانی با او خواهی ماند وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد .
Sajad
مهربانیت را به دستی ببخش که میدانی با او خواهی ماند وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد .
Sajad
گاهی باید کم باشی تا کم بودنت احساس بشه نه اینکه اصلا نباشی تا نبودنت عادت بشه
Sajad
کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود