saber
و من ...در این خواب بی پایان ...به تو فکر می کنم ...تو ...که در جنگل انبوه فکرم ...گم میشوی ...و من ...هراسان بدنبال تو ام ...
saber
پرنده های خیالم ...پرواز می کنند ...به سوی آسمانها ...بالای بالا ...اما من ...روی زمین ...پایین پایین ...
saber
ریشه های عاشقی اگه محکم نباشه میتونه با یه تلنگر کوچیک از هم بپاشه ...
saber
هراس من از گفتن نیست ، از ناشنیده ماندن می هراسم ...
saber
شب همه ی دوستان بخیر ...بای بای ...
saber
خورشید ...عاشقانه ...نورش را هدیه می دهد ...مردم ...سرسختانه ...پشت می کنند به او ...
saber
حجاب چهره ی جان میشود غبارتنم ...
saber
من ...بی پنجره ...بی هوا ...بی زندگی ...نخواهم مرد ...من ...از بی مرگی ...میمیرم ...