امروز تصمیم گرفتم برم خونه ی مادرجونم که منبع اخبار روز اونجاس...وقتی رفتم عمه و دخترشم بودن...برای افطار دختر عموم که تازه ازدواج کرده اومد و فهمیدیم که با یکی از فامیلا دعواش شده..جاتون خالی تا الان داشتیم غیبت میکردیم..نزدیک بود دعوا بشه....دلم نمیخواست بیام خونه...دیگ دیدم رفتن اومدم....ولی عاشق غیبتم .....خیلی حال داد...خیلییییییییییییی
دنیایی ِ بس عجیب ... ی ِ نفر جرعه ای آرامش میخواهد ... ی ِ نفر دلش گرفته و پُر از #گلایه ... #زندگی یعنی همین فاصله بین ِ لبخندها و گلایه ها ... رفیق #بخند شاید قصه زندگی رنگ عوض کرد ...