یه شب خواب دیدم که رفتم تو جنگل بعد یک آن یه شیری بهم حمله ور شد و با هم در حال مبارزه بودیم که یه لحظه من بهش گفتم یه دیقه وایسا وایسا!بیا نگاه کن ببین وزن این بیت شعر چی میشه اونم نگاه کرد گفت:کاری نداره که میشه فاعلات فاعلات فاعلات فاعلن گفتم اها ایول .بعد دوباره به هم حمله کردیم!
بابا و مامانم با هم قهر بودن، بردمشون سینما تا به این بهونه آشتی شون بدم. توی کافی شاپ سینما نشستیم همونجا آشتی کردن. حالا میگم پا شین بریم فیلم ببینیم. سر اینکه کدوم سالن بریم و چه فیلمی ببینیم با هم دعواشون شد، برگشتیم خونه
@✿.•*´BITA ✿.•*´
13 سال و 7 ماه و 24 روز و 4 دقيقه قبل