samira
جهان به آن نیرزد که پریشان کنی دلی را.
samira
هــر طــرف، آیــاتــی از خــوشحــالــی ست! زیــن میــان جــای تــو، تنهــا، خــالــی ســت . . .
samira
سطر به سطر ...شعر می شوی.. واژه واژه ...بیت وغزل... تنها تو روی لب های من شعر می شوی... آبروی عشق می شوی ...عطر تو که می پیچد در شعرهای من ...هزار بنفشه ی رنگین... هزار نرگس مست... هزار گل شب بو... نقش می بندد به روی دفتر من
samira
چقــدر دلتنــگ حضــورت هستــم!.... کــاش تصــویــرت، نفــس مــی کشیــد . . .
samira
مــن از عطــرِ آهستــهي هــوا مــيفهمــم... تــو بــايــد تــازهگــيهــا ...از اينجــا گــذشتــه بــاشــي . .
samira
من هرگز نخواستم از عشق افسانه اي بيافرينم، باورکن من مي خواستم که با دوست داشتن زندگي کنم-کودکانه و ساده و روستايي من از دوست داشتن فقط لحظه ها را مي خواستم. آن لحظه اي که تو را بنام مي ناميدم من هرگز نمي خواستم از عشق برجي بيافرينم ،مه آلود و غمناک با پنجره هاي مسدود و تاريک ...
samira
مــیدونــی، بهشــت کجــاســت؟! یــه فضـــای چنــد وجــب در چنــد وجــب، بیــن بــازوهــای کســی کــه دوسـتــش داری . . .
samira
چشــمهــایــت را ببــند! دل آدم کــه مــیســوزد، دودش مــیرود مستقیــم، تــوی چشــم کســی کــه دوستــش دارد . . .