samira
امــروز دســت گیــر کــه فــردا،.... از دســت رفتــه اســت؛ ....انســان خستــهای کــه نجــاتــش بــه دســت تــوســت . . .
samira
غضنفر داشته نوار روضه گوش ميداده ميزنه آخر نوار ببينه شام ميدن يا نه
samira
ميگن خدا آدمايي رو كه خيلي دوست داره ... زياد امتحان ميكنه ... اينطور كه من حساب كردم حس ميكنم خدا ديونه منه.......... خدايا منم ديونتم
samira
طوری متهمم می کنید انگار سوسکی را کشته ام.... آدم بود به سزایش رسید.
samira
دستهاي تو تصميم بود .... بايد ميگرفتم و دور مي شدم....
samira
اورا با دستان خود به آسمان دادم // به خیال اینکه او میرود ومن هم آزاد میشوم// حالا او سالهاست که رفته اس ومن در قفس یاد او اسیر مانده ام // بارها قصد رفتن کرده ام // اما به خود میگویم :نکند او بیاید ومن نباشم ودلش از من آزرده شود // میمانم وترانه بازگشت اورا برای هزارمین بار میخوانم
samira
اکنون که مال منی... رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان... و به عشق و رنج و کار بگو که اکنون همه باید بخوابند...