samira
قــاصــدکــي، روي سنــگ فــرش خيــابــان، در انتظــار يــک دســت، يــک فــوت! ايــن همــه رهگــذر؛ کســي پيــامــي نــدارد بــراي کســي؟! قصــه ايــن همــه تنهــايــي را قــاصــدک بــه کجــا خــواهــد بــرد . . .
samira
کلبه ای میسازم درو دیوارش همه شعر سایه بانش همه نور جوی آبی که پر از مهر و وفاست باغچه ای پر ز گل یک رنگی بعد همگی میریم توش پارتی میگیریم
samira
یکی از فانتزی هام اینه : یه روز برم جنگلای شمال . یه سبد توی دستم بگیرم و تمشک جمع کنم . خسته و تشنه که شدم برم لب رودخونه آب بخورم . یهو یه سوار بیاد منم سرم پایین دارم آب میخورم با شیهه اسب سرم رو بالا بگیرم ببینم اوه مای گاد عجب شاهزاده ای ! یهو باروون بیاد بعد مه بشه و هر دومون توی مه محو بشیم
samira
این روزها خوابم نمی آید ؛ فقط میخوابم که بیدار نباشم... تا نبینم؛ نشنوم؛ حس نکنم... بی مهری ها را ؛ دورویی هارا ؛ سردی ها را ؛ بی عاطفه گی ها را...
samira
به چيزي كه دل ندارد دل نبند....
samira
به چيزي كه دل ندارد دل نبند...
samira
آبستن میشوم از غصه ای هم جنس " تو " که "و یا ر ش " سیگار است و هوس خاطرات و گاه گاه دلداری های حافظ....!