samira
یارو با عصبانیت میره خونه به زنش میگه تمام پردا های خونه رو بکن زنش همه پرده ها رو میکنه اصغر میگه بشین حالا دو کالام بی پرده با هم حرف بزنیم
samira
صبح امروز .... خبری خوش می رسد ... تو خواب مرا دیدی....
samira
آدم ، همیشه بخاطر نقطه ضعف هایش تو دردسر می افتد.... مگسها باید چیزهای چسبناک را خیلی دوست داشته باشند ، شب پره ها شعله را و آدمها عشق را ...
samira
ما را میگردند میگويند همراه خود چه داريد؟ ما فقط روياهایمان را با خود آوردهايم. پنهان نمیكنيم چمدانهای ما سنگين است اما فقط روياهایمان را با خود آوردهايم .
samira
به کبریت نیازی نیست... سیگارم را بر لب میگذارم و به دردهایم فکر میکنم... خودش آتش میگیرد...