یادمه بچگی هام وقتی می رفتیم قبرستونی
تمام سعیمو می کردم تا پاهام رو نزارم روی قبرا !
تا روی یکیشون پام می رفت، جیگرم آتیش می گرفت چشامو می بستم، زودی تو دلم براش صلوات می فرستادم
چند سال گذشت..... من بزرگتر .... مرده ها بیشتر
قدیمی ها پوسیده تر ..... جدیدی ها با سنگ شکیل تر
نمی دونم امروز روی چند تا قبر پام رفت ، برای چند تا یادم رفت صلوات بفرستم
اما راستش، امروز یه چیزی فهمیدم
ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم
این روزها چقدر راحت روی زنده ها واحساس ها پا می ذاریم
کاش همون بچه می موندیدیم . . .
. . . مثل اینکه در میان زد و خورد کلمات طرفین یک دادرسی به شدت کسل کننده، کسی تو را میبرد به کوچهای شنی که گلهای کاغذی و نخلها محاصرهاش کردهاند و البته به دریا ختم میشود . . .