سارا
کلاه هم میخواهی سرم بگذاری کلاه خودت را بگذار
سارا
من فقط آن ثانیه هایی را به واقعیت زندگی کردم که در آغوش تو بودم و عطرت را استشمام می کردم
سارا
چقدر سخته دوست داشتن کسی که مجبوری وانمود کنی ازش متنفری
سارا
لعنت به تو ای دل که همیشه جائی جا می مانی که تو را نمی خواهند
سارا
چراباید چیزی رو که میتونم به راحتی رو یه کاغذ کوچیک بنویسم و با خودم ببرم سر امتحان رو حفظ کنم
سارا
همین خوبه با این که سراغ از من نمی گیری ولی تا حرف من میشه یه لحظه تو خودت می ری
سارا
خاموشی بهانه است مشترک مورد نظر قصد فراموشی دارد
سارا
شاید راه رو عوضی برم ولی با یه عوضی راه نمیرم
سارا
تا زنده ای درباره ی کسی که به خودت علاقمند کردی مسئولی
سارا
خدایـــا ! به بزرگیـــــت قســـم … توعکس های دست جمعی … جای هیچ پدر و مـــــادری رو خــالی نذار
سارا
سلامتی اونایی کـه روز پـدر بـیـشـتـر از یـه فـاتـحـه چـیـزی نـمـیـتـونـن بـه پـدرشـون کـادو بـدن..
سارا
دختر که باشی میدونی اولین عشق زندگیت پدرته دختر که باشی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته مردونه ترین دستی رو که میتونی تو دستت بگیری و از هیچی نترسی دستای گرم و مهربون پدرته باید دختر باشی تا بفهمی
سارا
تمــام ِ غصـه هـاے دنیـآ را مے تـوان با یک جمله تحـمل کرد : خدایــا ! مے دانــم کـه مے بینـے ...


13 سال و 3 ماه و 27 روز و 20 ساعت و 35 دقيقه قبل