sayeh
وصیت نامه زیبای آلبرت اینشتین
sayeh
بعضـی وقتـا آدمـا یـه كـاری میكنـن كـه دیگـه نمیتـونـی دوسشـون داشتـه بـاشی ولــی عجیـب دلــت واسـه دوسـت داشتنشــون تـنـگ میشــه
sayeh
دیر یا زود ، تجریه ی زندگی با اجتماع انسان ها به ما می آموزد که....... در درونِ بعضی از انسان ها... گاهی انسانِ دیـگــری ست کــه او را هرگز نمی شنــاسی ...!!!
sayeh
شکسپیر گفت: من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟ برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم، انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات عشق بورز .. خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و .. قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن قبل از اینکه بنویسی » فکر کن قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش قبل از اینکه دعا کنی » ببخش قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن قبل از تنفر » عشق بورز زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
sayeh
همیشه یادت باشه: اگه گدا دیدی، هیچ وقت تو دلت نگو راست می گه یا دروغ… بدهم یا ندهم… آدم خوبیه یا بدیه... چشماتو ببند و کمکش کن تا وقتی رفتی گدایی پیش خدا، خدا هم تو دلش این سوالا رو از خودش نپرسه، چشماشو ببنده و بهت بدهد
sayeh
ﻋــﺎﺩﺕ ﻣﯿــﮑﻨﻢ ﺑــﻪ ﺩﺍﺷــﺘﻦ ﭼﯿــﺰﯼ ﻭ ﺳــﭙﺲ ﻧﺪﺍﺷــﺘﻨﺶ ، ﺑــﻪ ﺑــﻮﺩﻥ ﮐﺴــﯽ ﻭ ﺳــﭙﺲ ﺑــﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧــﺶ ، ﺗﻨــﻬﺎ ﻋــﺎﺩﺕ ﻣﯿــﮑﻨﻢ ، ﺍﻣــﺎ ﻓــﺮﺍﻣــﻮﺵ ... ... ﻧــﻪ !
sayeh
از تنهایی گریزی نیست . . . بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند . . . نمیخواهم کسی شال گردن اضافی اش را دور گردن آدم برفی احساسم بیاندازد . . .
sayeh
تولد انسان روشن شدن کبریتی است و مرگش خاموشی آن! بنگر در این فاصله چه کردی؟ گرما بخشیدی...!؟ یا سوزاندی...؟
sayeh
اگر نیت یک ساله دارید..... گندم بکارید..... اگر نیت ده ساله دارید..... درخت بکارید.... و..... اگر نیت صد ساله دارید.... انسان تربیت کنید..... امیر کبیر.....
sayeh
گاه آدمــ ــی در " بیستـــــ سالگـــی " می میــــــرَد ، ولــــی در " هشتـــاد سالگـــی " به خـــآکــــــ سپُــــــرده می شـــود !
sayeh
هنر عاشقي من اين بود که بي تو با تو بودم !!
sayeh
آدم ها را از قدمت دوستانشان بشناس نه از تعداد دوستانش..
sayeh
افزایش اعتماد به نفس در 4 قدم
sayeh
هنوز هم…
از بین کارهای دنیا…
دل بستن به دلت بیشتر به دلم می چسبد . . .
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
14 سال و 5 روز و 2 ساعت و 41 دقيقه قبلآن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آن چه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...