سپيدار
من خسته تر از خسته تر از خسته ترم ...
سپيدار
متاسفانه حافظه خوبی دارم. لعنت
سپيدار
بلد نیستم فراموش کنم. کمرنگ میشوی اما پاک نمی شوی...
سپيدار
فرقی نمی کند با چه کسی هستی. اینکه هنوز توی فکر منی شاید یعنی تو هم با من هستی ....
سپيدار
بعضی چیزها، از سر آدم نمی افتد.
سپيدار
سفره ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است
سپيدار
تو باید جای من باشی .....
سپيدار
من از این روزگار بی حوصله سرد نفرت انگیر، از تحمل روزها و شبهایی که بهم تحمیل می شوند بیزارم. دلم میخواد بروم جای دیگری نفس بکشم. شهری دیگری. دیار دیگری...
سپيدار
به یک جایی می رسی که سرد میشوی. نه دلتنگ می شوی نه عاشق و نه حتی بی قرار و بارانی. فقط فکر می کنی که چه؟! همین
سپيدار
از یک جایی به بعد آدم احساساتش کمرنگ و کمرنگ میشود. دیگر در احساسم روی کسی باز نمی شود. نه اینکه نخواهم. نمی توانم. نمی شود ...
سپيدار
دلم برایت تنگ نمیشود. فقط زود به زود میگیرد.
سپيدار
عادت می کنیم. و این کم فاجعه ای نیست...
سپيدار
بدون تو نمی میرم، فقط با مرگ درگیرم ....
سپيدار
حرف بزن، امر مرا باز كن، دير زماني ست كه باراني ام { م.ع بهمني}