setare
از همان ابتدا دروغ گفتند! مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟! پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست! از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!... اصلا این "او" را که بازی داد؟!... که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"! می بینی قصه ی عشقمان! فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!
setare
ادم غــــــرورش را خیلی زیاد ... شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد.... حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،،، چه قدر دوســتت دارد ...! این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد....!
setare
و اكنون ستار ها بي فروغ اند آسمان آبي نيست صداي تپش قلب ها شنيده نمي شود و لحظه هاي ناب عاشقي به پايان رسيده! و تو خود مي داني واژه ها همرنگ سكوت همرنگ باد پاييزي شده است و دست هاي پر حرارت لحظه اي نيلوفري را فراموش كرده اند نفرين به شكوه هاي بي پاسخ...
setare
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی ... همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت ها به ما دهد ...
setare
باران همیشه می بارد اما آدمها ستاره را بیشتر دوست دارند نامردیست فروختن آن همه اشک به یک چشمک....
setare
همیشه ظرفیت ها رو بسنجین: شوخی ای نکنین که مجبور باشین یه «ای بابا! شوخی کردم» به آخرش اضافه کنین!
setare
می گـفتـی : گـذشته ها گذشته ! نیستــی بـبینــی..! من هنــوز غـرق گذشتـه ای هســتم ، که نمیـگذرد ...
setare
گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام ...! خسته اش کرده ام ...! خودش هم نمی داند با من چه کند
setare
ذلم خیلی خیلی گرفته،می دونی چرا؟!آخه فکر نمیکردم منو اینجوری کنار بذاری،جالبه بهم اخطار میدادی و من دائم فکر میکردم مثل همه ی شوخی های بی مزه ی دیگه ست!!!کاش واقعا یه شوخی بود...من بدون تو نمیتونم با مرام...
setare
خسته شدم از اینکه نمیفهمم چی میگی...خواهش میکنم کمکم کن
setare
پنجره را میگشایم خیره میشوم به دور دستها انگار در میان سکوت شب خفته ای چراغی روشن دل مشغولی تازه ای پیداکردم هر شب خیره به چشمک ستاره ها دنبال ردپایی از تو میان این همه دلواپسی جستجویت میکنم و چه غریبانه به ماه حسودیم میشود ستاره شبهای مهتابی من کاش میشد تو را از اسمان چید کاش میشد به رویای بودنت ساده رسید.
setare
میروم ارام و بی صدا تو فکر کن هرگز نبوده ام مبادا به یاد بیاوری شاعرانه هایم را مبادا به یاد بیاوری دستانی که حسرت تبسمی بر دلشان ماند میدانم با خودت درگیری مرز بین بودن و نبودنم به یک اشاره توست میشود کمی از بی خیالیهایت را به من بسپاری اخر از بس خیالاتی شدم دلم بهانه گیری میکند
setare
اینکهـــ حالا تو آنجاییــــ و منـــ اینجا تقصیر هیچکســـ نیست؛ نیـمکت هایــــ دنیا را بـــد چیـــده انـد...
setare
خداحافظ همیشه سخت ترین کلمه ست برای بازگفتن... بر لب که بیاید دیگر باید رفت. میروی؟....